<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title>قصه انتظار</title>
		<link>http://qeseentezar.blogsky.com</link>
		<description>چرا تو را انتظار نکشم که کلید درهای گشایشی</description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title>ایمان</title>
					<link>http://qeseentezar.blogsky.com/1390/08/16/post-29/</link>
					<description>&lt;p&gt;روزها آب و ماه‌ها آب و سال‌ها آب. قرن در قرن آب و هزاره‌ها آب.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;هر جوی باریکی، دریا به دریا پیوسته و آب از سرم گذشته و آب از جانم و ز روحم.&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;و من عصایی ندارم که آب‌ها را بشکافم، من عصایی ندارم که از رود و جوی و نهر و سیل بگذرم، من عصایی ندارم تا ...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;left&quot; vspace=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.nooronar.com/besmellah/104793664-thumb.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آب بر آب و از هر روزنه‌ای آبی می‌جوشد و از هر تنوری و از هر پنجره‌ای و
 من کشتی ندارم که بر آن سوار شوم، کشتی ندارم که از هر چیزی، جفتی برگیرم،
 کشتی ندارم تا ...&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آب بر آب و من فروتر و من غرق، موج در موج و من هراس و من ظلمت، و نهنگی
 ندارم تا مرا ببلعد. نهنگی ندارم تا سرم را برجگرش بگذارد، من نهنگی ندارم
 ...&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;روزها باد و ماه‌ها باد و سال‌ها باد. باد در باد و می وزد. باد در باد و می‌پیچد. هر نسیمی تند بادی و هر تند بادی، توفان.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;من قالیچه‌ای ندارم که بر باد بیندازم. من قالیچه ای ندارم تا بگذرم و بگریزم، من قالیچه‌ای ندارم ...&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;روزها دیو و ماه‌ها دیو و سال‌ها دیو. قرن در قرن دیو و هزاره‌ها دیو.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;از هرغاری دیوی سر درمی آورد و درهر سوراخی دیوی آشیانه کرده است. دیوان
 می‌رقصند و دیوان می‌خوانند و دیوان می‌خندند. دیو در دیو و من انگشتری 
ندارم تا در دستم کنم و انگشتری ندارم تا پریان و دیوان را آرام و رام کنم،
 من انگشتری ندارم ...&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سنگ‌ها بت وچوب‌ها بت وعشق‌ها بت و قلب‌ها بت، کوچک بت و بزرگ بت. من 
تبر ندارم که بت‌ها را بشکنم وتبر ندارم تا آن را برشانه بت بزرگ بگذارم من
 تبر ندارم ...&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;روزها آتش. تن بر تن می‌سوزد و دل بر دل و جان بر جان. تنم هیزم و روحم 
هیزم و قلبم هیزم و من گلستان ندارم تا آتشم را سرد و سلام کنم. من  گلستان
 ندارم تا  سبز باشم  و جهان  را  گل  ببارم  من گلستان ندارم ...&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;جهان جذامی ، جهان مجنون، جهان کر و کور و کبود، جهان افلیج، جهان پیسی،
 جهان مرده  و من دمی ندارم تا در جهان بدمم. دمی ندارم تا شفا دهم، تا 
درمان کنم، تا زنده، من دمی ندارم ...&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;نه عصا و نه کشتی و نه نهنگ و نه قالیچه و نه انگشتر و نه تبر و نه 
گلستان نه نَفَس.  پس من چگونه جهان را تاب بیاورم . پس من چگونه ....&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;* * *&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;روزها عبور و ماه‌ها عبور و سال‌ها عبور، قرن در قرن عبور و هزاره‌ها عبور.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اما گفتند تنها آن کس که از آب می‌گذرد، عصا به دستش می‌دهند و تنها آن که در آتش می‌رود،&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گلستان را می‌بیند و آنکه قعر اقیانوس را می‌جوید و نهنگان را می‌یابد و
 آن که سوار باد می‌شود قالیچه را به دست می آورد و آنکه دیوان را رام می 
کند، انگشتر به دستش می کنند و آن که بت‌ها را می‌شکند، تبر خواهد یافت و 
آن که زنده می‌کند، صاحب نَفَس می‌شود ... .&lt;/p&gt;

پس عصا، ایمان بود و کشتی ایمان و نهنگ ایمان. قالیچه و انگشتر و تبر و گلستان ایمان. پس نَفَس ایمان بود.&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
عرفان نظرآهاری&lt;/strong&gt;</description>
					<pubDate>Mon, 7 Nov 2011 20:57:45 GMT</pubDate>
          <comments>http://qeseentezar.blogsky.com/Comments.bs?PostID=29</comments>
          <author>انتظار</author>
          <guid>http://qeseentezar.blogsky.com/1390/08/16/post-29/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>یا رضا(ع)</title>
					<link>http://qeseentezar.blogsky.com/1390/06/29/post-28/</link>
					<description>&lt;p&gt;دوستت دارم ای مهربان!&lt;br /&gt;دلم به وسعت تمام دل تنگی ها تنگ است!&lt;br /&gt;دستم نمی رسد به ضریح شما دلم را به پرواز درآوردم!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;دوستی ملتمس دعای شماست برایش دعایی کن...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img vspace=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcQLpz9Sx5ZyhDWyPLXwQkItzG6tIVpRmQbuUg8S_mUQ5Lbti-Ol&quot; /&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Tue, 20 Sep 2011 23:12:54 GMT</pubDate>
          <comments>http://qeseentezar.blogsky.com/Comments.bs?PostID=28</comments>
          <author>انتظار</author>
          <guid>http://qeseentezar.blogsky.com/1390/06/29/post-28/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>دل تنگ</title>
					<link>http://qeseentezar.blogsky.com/1390/06/04/post-26/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;از تو خواستم که از من بگیر آنچه تو را از من می گیرد !&lt;br /&gt;
و تو چیزی به من دادی که مرا به یاد تو می اندازد!&lt;br /&gt;
بخشنده تر از آنی که در تصورات مایی!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt; چون خدایی را تنها خود می شناسد و بس!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;و اکنون باز من ...&lt;br /&gt;
  &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img width=&quot;296&quot; vspace=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; height=&quot;215&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://up.iranblog.com/images/8q1szxm2amunh920gvm1.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
</description>
					<pubDate>Fri, 26 Aug 2011 15:59:28 GMT</pubDate>
          <comments>http://qeseentezar.blogsky.com/Comments.bs?PostID=26</comments>
          <author>انتظار</author>
          <guid>http://qeseentezar.blogsky.com/1390/06/04/post-26/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>او خواهد آمد</title>
					<link>http://qeseentezar.blogsky.com/1390/04/13/post-25/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://s1.picofile.com/file/6906714284/1.bmp&quot; /&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Mon, 4 Jul 2011 23:40:56 GMT</pubDate>
          <comments>http://qeseentezar.blogsky.com/Comments.bs?PostID=25</comments>
          <author>انتظار</author>
          <guid>http://qeseentezar.blogsky.com/1390/04/13/post-25/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>زود قضاوت نکن</title>
					<link>http://qeseentezar.blogsky.com/1390/04/01/post-24/</link>
					<description>مرد مسنی به همراه پسر بیست و پنج ساله‌اش در قطار نشسته بود، در
 حالی که مسافران در صندلی‌های خود قرار داشتند قطار شروع به حرکت کرد.&lt;br /&gt;
به محض شروع حرکت قطار پسر بیست و پنج ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از 
شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت
 را با لذت لمس می‌کرد ، فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد 
مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.&lt;br /&gt;
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و
 از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک پنج ســاله رفتار می کرد، متعجب شده 
بودند.&lt;br /&gt;
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و 
ابرها با قطار حرکت می‌کنند. زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.&lt;br /&gt;
باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.&lt;br /&gt;
او با لــــذت آن را لمس کــــرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریـــاد زد: 
پدر نگاه کن باران می‌بارد، آب روی من چکیــــد.زوج جوان دیـــگر طاقت 
نیــــاوردند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک 
مراجعه نمی‌کنید؟&lt;br /&gt;&lt;p&gt;
مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان برمی‌گردیم. امروز پسر من برای اولین‌بار در زندگی می‌تواند ببیند...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;img vspace=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.aftab.ir/lifestyle/images/d5f30307c576912a3423521b0cf6c7fa.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
					<pubDate>Wed, 22 Jun 2011 01:17:29 GMT</pubDate>
          <comments>http://qeseentezar.blogsky.com/Comments.bs?PostID=24</comments>
          <author>انتظار</author>
          <guid>http://qeseentezar.blogsky.com/1390/04/01/post-24/</guid>
				</item>
			
    
	</channel>
</rss>

